عباس اقبال آشتيانى
377
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
با ده كس پيش بوجاى رفت و بوجاى او را در آغوش كشيده گفت از سر انتقام تو درگذشتم و بساط جرايم تو را بدست عفو و اغماض درنوشتم بايد كه در حصار بگشائى تا جمعى از نوكران من به آنجا روند و محمد سام سر قبول جنبانيده بوجاى او را خلعتى فاخر پوشانيد و رخصت انصراف ارزانى داشت و محمد سام نماز شام بقلعه رفته روز ديگر شاه اسماعيل با ده كس از سرهنگان سيستان به خدمت بوجاى شتافته و بطريق محمد سام بازگشت و روز سيم تاج الدين يلدز به بارگاهش خراميد و او نيز قرين اعزاز شد و بازگرديد و برين قياس سيزده روز سرهنگان يكانيكان بپيش بوجاى مىرفتند و اسب و حاجت گرفته بازمىگشتند مقارن اين حال امير يساول كه به حكم اولجايتو سلطان در خراسان حاكم مطلق العنان شده بود در سواد هراة نزول اجلال نمود و ايلچى نزد محمد سام فرستاد كه بىدغدغه بدينجانب توجه نماى تا تربيتيافته از شر بوجاى امان يا بى و محمد سام برو اعتماد نموده با جميع سكان حصار پيش او رفت و امير يساول تمامى آن جماعت را گرفته به بوجاى سپرده گفت حكم اولجايتو سلطان چنان است كه خونيان پدر خود را كشته از جلگاه هراة بيرون روى و بوجاى تاج الدين يلدوز پهلوان لقمان را با بيست نفر از مبارزان غور در سر پل مالان گردن زده محمد سام را با بندى گران بجانب اردو اولجايتو سلطان روان ساخت و به طرف مرغاب كوچ فرمود و امير يساول اين خبر شنوده جمعى فرستاد تا محمد سام را گرفته بازگردانيدند و او را مقيد نگاه مىداشت تا وقتى كه بوجاى از مرغاب بازگشت آنگاه بوجاى را تكليف كرد تا آن خون گرفته را بقتل آورد و امير يساول بهراة درآمده مردم را به زراعت و عمارت ترغيب فرمود و آنجا مىبود تا زمانى كه اولجايتو سلطان غياث الدين محمد را به حكومت آن بلده تعيين نمود . حبيب السير ج 3 ص 737 ملك فخر الدّين پادشاهى بود فاضل و سخنسنج و شعردوست و علاوه بر آنكه خود شعر مىگفت قريب چهل شاعر ماهر داشت كه به مدّاحى او مشغول بودند و از ايشان از همه مشهورتر صدر الدين خطيب پوشنگى متخلص به ربيعى است كه به اشارهء ملك فخر الدّين « 1 » تاريخ ملوك غور را بتقليد شاهنامه در كتابى باسم كرتنامه منظوم ساخته بود . ملك غياث الدين ( 707 - 729 ) - بعد از ملك فخر الدّين و قتل محمد بن سام اولجايتو فرمان حكومت هرات و اسفزار و فراه و سيستان و غور و غرجستان را بملك غياث الدّين پسر ملك فخر الدّين كه در ضمن لشكركشى دانشمند بهادر از شر
--> ( 1 ) - ملك فخر الدين بشرب بنگ يا باصطلاح آن زمان « سبز ، عادت داشته و دو رباعى ذيل از اوست در اين باب : هرگه كه من از سبز طربناك شوم * شايستهء سبزخنگ افلاك شوم با سبز خطان سبز خورم بر سبزه * ز آن پيش كه همچو سبزه در خاك شوم ايضا : مىخواره اگر غنى بود عور شود * وز عربدهاش جهان پر از شور شود در حقهء لعل از آن زمرد ريزم * تا ديدهء افعى غمم كور شود